مـــن و تــــو - مطالب خاطراتم

ÌÓÊÌæÑ ÓÇíÊ

خاطره 12

و دبیرستان یه دوستی داشتم خییییییییییلی خالی بند بود با یه دوست دیگه م تصمیم گرفتیم واسه این خالی بنده یه کم خالی ببندیم ببینیم چیکار میکنه. خلاصه جلوی همین دوست خالی بندمون شروع کردیم حرف زدن و من گفتم راستی شنیدین حمیرا(خواننده)مرده. دیشبم تشییع جنازه شو تو ماهواره نشون میداد. دوستمم گفت آره دیدی چقدرم شلوغ بود مراسمش. فلانی رو دیدی چه لباس قشنگی پوشیده بودو.. همینطور داشتیم جلو اون خالی میبستیم که خود دوست خالی بندم هم که فکر میکرد ما داریم راست میگیم اومد تو بحث ما و گفت آره اتفاقا منم دیدم. چقد ناراحت شدم.. حالا هی ما بال و پر میدادیم به قضیه و هی اونم تایید میکرد و جو گرفته بودش. خیلی هم جدی همراهی میکرد با ماو هرچی میگفتیم میگفت آره آره منم دیدم.که یهو من و دوستم زدیم زیر خنده و گفتیم حالا کدوم کانال نشون میداد اینا رو؟؟ ما از خودمون در آوردیم!!!!!!!!یعنی اون بدبخت خالی بند بدجور ضایعععععععععع شد و تا چند وقت اصلا حرف نمیزد چه برسه به خالی بندی!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 10:26 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 11

داشتیم می رفتیم قم زیارت وسط راه وایستادیم نماز بخونیم یه مسجد کوچیک بود وقتی رفتم تو دیدم هرکسی مشغول نماز خوندنه تانشستم دیدم یه مهر کنارمه مهره رو برداشتم حین گفتن اذان واقامه دیدم زن جنوبی که کنارم داره نماز می خونه دستاشو می کوبه زمین داشت حواسموپرت می کرد تکبیروگفتم و الله اکبر دیدم این بیچاره ول کن نبود دستاشو می کوبید زمین نمازمو کات کردم ببینم چشه آخه؟؟؟ از قضامن مهر ایشون و برداشته بودم بیچاره داشت بااشاره دستاش بهم می گفتش مهرشو بزارم سرجاش؟یکی نبود به این بگه که زن حسابی دوساعته داری دستاتو می کوبی زمین نمازت باطل شد دیگه قطع کن دوباره بخون وای بچه ها هنوزم اون صحنه جلوی چشممه توعمرم اینقد نخندیده بودم

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 10:04 ] [ Marmarin Z ] [ -- () ]

خاطره 10

وقتی راهنمایی بودم پنجره کلاسمون روبه کوچه بود و حفاظم داشت منم نماینده کلاس بودم مثلا خیر سرم! هر روز میرفتم پشت پنجره و داد میزدم: ما زندانی هستیم کمکمون کنید ...مارو نجات بدین....خلاصه یه روز من و دوستم که نماینده کلاس بودیمو دفتر صدا زد و ناظممون به من گفت: ((همسایه ها شکایت کردن گفتن این بچه ها آرامشو از ما گرفتن..بدجور شاکی هستن..تو میدونی کی توی کلاستون این کارو میکنه؟!)) به نظرتون چی میگفتم؟!!!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 09:56 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 9

چند سال قبل، پیش یک دندونپزشک آشنا میرفتم که خیلى خوشتیپ بود و صد تا دوست دختر داشت و آخر اعتماد به نفس و خیلى هم پز میداد که دخترا دنبالشن. منم انقدر از اینجور مردهاى پررو و هوسباز بدم میاد، اصلا تحویلش نمیگرفتم!برعکس اون عاشق من شد، همزمان با صد نفر دیگه هم بود، عشقش خاص بود خخخخ! یکروز تصمیم گرفتم که حالش رو بگیرم! قرار بود عصب کشى کنه. رفتم کلینیک، قبل از شروع کار، من الکى گفتم امروز کار منو زودتر انجام بدین چون با دوست پسرم قرار دارم! گفت مگه تو دوست پسر دارى!؟؟؟؟گفتم آره، نمیدونستین!؟اومد عصب کشى کنه، اون سوزنهایى که داغ میکنن و میزنن داخل ریشه ى دندون، در یک لحظه احساس کردم نگاهش شیطانى شد و به عمد، سوزن داغ رو گذاشت روى لب پایین من! قشنگ صداى جیز سوختنه لبم رو شنیدم! یک تاول گنده زد روى لبم! به این وسیله، میخواست جلوى بوسه ى احتمالیه من و دوست پسرم رو بگیره! شانس آوردم به همون سوزوندنه لب اکتفا کرد! اصلا فکر نمیکردم تا این حد کینه اى باشه!!! دیگه پیشش نرفتم، گفتم دفعه ى بعد ممکنه منو به قتل برسونه!!! بعضى مردها واقعا ترسناکن!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 09:24 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 8

یه بار رفته بودم یک کفش فروشیه بزرگ و شیک و گرون، که پر از مشترى بود. یک کفش گرفتم که امتحان کنم. کفشهاى خودم رو در آوردم و اون کفشها رو پوشیدم و رفتم جلوى آیینه، دیدم زیاد جالب نیستن. برگشتم که کفشهاى خودمو بپوشم، دیدم کفشام نیست! گفتم اى بابا کفشاى من کووووو!؟ دو تا دوستام هم همرام بودن، با هم شروع کردیم به گشتن. یهو دیدم که یک خانومه جلوى صندوق داره پول حساب میکنه و فروشنده هم داره کفشهاى منو بسته بندى میکنه!!!خانومه چشمش کفشاى منو گرفته بود! فروشنده ى پررو و بى شرم هم دیده بود سود داره، داشت کفشاى کهنه ى منو با قیمت نجومى میفروخت به خانمه!!! کفشام تابلو بود که خیلى پوشیده شدن، کفشون ساییده بود، کلا از این کفش راحتیهاى حراجى بودن که از کنار خیابون خریده بودم! نمیدونم فروشنده با چه رویى داشت با اون قیمت میفروختشون! یعنى کفشهاى مغازه ى خودش رو نمیشناخت!؟ لحظه ى آخر که داشت میذاشتشون داخل جعبه، دیدم، اگر نمیدیدم، کفشام رو فروخته بود! باید پا برهنه برمیگشتم خونه خخخخخخخ با داد و دعوا کفشام رو پس گرفتم! خانومه که توى شوک بود! هیچوقت قیافه ى عصبانیه فروشنده هه یادم نمیره!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 09:14 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 7

یک هفته بعد دوباره بارون اومد و من و همکارم و یکی دیگه از همکارامون رفتیم سوار اتوبوس شدیم ردیف آخر که گرمه نشستیم.تازه جامون گرم شده بود که راننده داد زد ماشین عقبی و سوارشید این خرابه.رفتیم همون آخر اتوبوس دوباره جا پیدا کردیم و نشستیم و هر 3 تا خوابمون برد تااااااااااااااااااا سیدخندان.یکدفعه چشمم باز شد دیدم هی واااااای من چترم و که به دسته صندلی جلویی آویزون کردم نیست.گفتم شاید افتاده رفته زیر صندلی جلویی خودم و کشیدم پایین و به زور داشتم زیر صندلی جلویی و میگشتم که یکی از همکارام از خواب بیدار شده بود و فکر کرده بود من دارم میفتم یک دفعه شروع کرد جیغ زدن وااااااااای واااااااااای داری میفتی همه اتوبوس برگشتن منم گفتم نه بیدارم چترم نیست همین که این و گفتم نگو اون یکی همکارم تازه بیدار شده بود و فکر کرده چترم و دزدیدن شروع کرد آآآآآای دزد آآآاای دزد.... خلاصه توی اتوبوس بلوایی به پا شد همه با هم حرف میزدن همه چپ چپ همدیگر و نگاه میکردن صندلی جلویی ها زیر صندلی دنبال جتر بودن یکدفعه همکار احمقم هرهرهر شروع کرد به خنده گفت عجب اسکلی هستی توی اون یکی اتوبوس آویزون کردی اونجا جا گذاشتی.حالا همکارم سرش و تا کمر از شیشه اتوبوس برده بیرون میگم چیکار میکنی؟؟میگه دنبال اون اتوبوس قبلیه هستم شاید داره پشت سر این میادیعنی کل اتوبوس می خواستن ما رو بزنن از قیافه هاشون معلوم بودمخصوصا اینکه ما نشسته بودیم و اون بیچاره ها رو پا ایستاده.خلاصه دوباره این چترم به فنا رفت 

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 09:05 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 6

من به آمپول بى حسى که دندونپزشکا میزنن حساسیت دارم و تا میزنن، خوابم میبره! یک قطعه چوبى دارن که میذارن بین دندونهاى بچه ها که موقع کار، دهن بچه باز بمونه. دکترم چون میدونست من خوابم میبره و دهنم رو میبندم، همونو میذاشت بین دندونهاى من! یه بار داشته با مته، دندونم رو میتراشیده، مته ى دندونپزشکى هم ازش آب میپاشه. کارش که تموم میشه، مته رو باید خاموش کنه و بعد از دهن بیاره بیرون که آب نپاشه به اطراف. دکترم دیر مته رو خاموش میکنه و همین که مته رو از دهن من آورد بیرون، آب سرد پاشید توى صورت من! من وحشتزده از خواب پریدمبعد نمیدونستم کجام! با پررویى بهش گفتم "این چه مدل از خواب بیدار کردنه!!؟؟؟ سکته کردم!!!" دکترمولى منشیهاش از خنده ترکیده بودن!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 08:57 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 5

سال ٨٨ من و دوستم میرفتیم از دانشگاه برمیگشتیم . دوستم ماشین داشت. از کلاس اومدیم بیرون دیدیم هى ماشینا رد میشن و داد میزنن که بیاین میدون آزادى. حالا ما نه سر پیاز بودیم، نه ته پیاز! اصلا راى نداده بودیم! کنجکاو شدیم گفتیم یه سر بریم ببینیم چه خبره! ماشینو نزدیکاى میدون پارک کردیم و رفتیم داخل میدون، یک جایى توى پیاده رو پیدا کردیم که دیدش خوب بود، همونجا کنار دیوار ایستادیم و تماشا میکردیم. یه دفه بیست تا موتور سوار اومدن داخل پیاده رو و همه مردم فرار کردن! ما با خودمون گفتیم "ما که کارى نکردیم! چرا فرار کنیم!؟" همونجا کنار دیوار سر جامون موندیم! موتورا رسیدن و از جلوى ما رد شدن. آقا همین که رد میشدن، ما رو گرفتن به باتوم زدن! برق گرفتمون، الکتریکى بودن باتوماشون! بعد یه دفعه دیدیم که پاره آجره که میاد سمت ما! نگو مردم از سمت میدون، داشتن این موتوریها رو با سنگ و پاره آجر میزدن! چند تا پاره آجر هم خورد توى سر و کله و بدنمون، له له شدیم. آقا یعنى ما از هر دو طرف کتک خوردیم ناجور!

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/28 ] [ 08:52 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 4

سال اخر دبیرستان بودم که حس خواهربزرگتری بهم غلبه کردمو وخواهر کوجیکمو که 11 سالش بود بردم دکتر آقای دکترم یه پسر جوون بود و تازه مطب زده بود خلاصه نوبت ما شدو رفتیم داخل دکتر خواهرمو معاینه کردو نسخه نوشت موقع خارج شدن از بس هول بودم پام گیر کرد به پایه پاراوان وبا کله داشتم میرفتم تو زمین واسه حفظ تعادلم اومدم میز دکتروبگیرم که به جای میز شیشه ی روی میزو گرفتم و کشیده شدن شیشه همانو ریختن تموم وسایل روی میز دکتر با صدای نهیب همان از اون ورم دکتره با وحشت اومد کمکم کنه که نیفتم که دستم به استین روپوشش بند شدو تموم دکمه های لباسش کنده شدتموم این اتفاقات در چند ثانیه افتاد اخرشم ولو شدم رو زمین بعدم ازخجالت افتادم گریه و با چشم گریون ولباس خاکی دست خواهرمو گرفتمو باسرعت از اون9ا اومدیم بیرون حالا خودتونو جای منشی ومریضای اتاق انتظار بزارین کلی صدای شکستن وریختن اشیا اخرشم یه دختر گریون وخاکی که از یه اتاق بهم ریخته فرار کرد و یه دکتر روپوش پاره وحشتزده هم پشت سرشمن دیگه هیچی نمیگم خودتون سناریوی قابل تصور اونا رو بنویسین وای هنوزم که هنوزه یادش میفتم عین لبو سرخ میشم

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/25 ] [ 13:38 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره 2

دوران دبیرستان خیلی شر وشیطون بودم چون خیلی درسخون وهمیشه شاگرد اول بودم یا باور نمیکردن کار من باشه یا بخاطر گل روی خودم میبخشیدنم واسه همین منم هرروز یه اتیش دیگه میسوزوندم یه روز یه بازرس از اداره اومده بود از این تیپایی که ریش بلندو پیرهن روشلوار و تسبیح به دستو و خلاصه بسیارررررر سر به زیر این آقای برادر شروع کرد به سخنرانی ومنم که بیش فعال خوب حوصله ام سر رفت
حالا چیکار کنماها یافتماون روز طرح کاد داشتیم و خیاطی نمیدونم هنوزم تو مدارس هست یا منقرض شده از تو وسایلم یه نخو سوزن برداشتم و مقنعه دونفر نیمکت جلو رو بهم پیوند دادم اونم به روش دوخت بخیه ریز کارم تازه تموم شد بود که اقای بازرس یه مساله روتخته نوشتو گفت کی میتونه حلش کنه دوست خودشیرین منم که خبر نداشت مقنعه اش پیوند خورده با هیجان گفت من من یا خداهرچی میزد بهش که بشین سرجات مگه میشنید خلاصه بلند شدن دوستم همانو دراومدن مقنعه کناریش همان یهو کلاس رفت رو هوا و اقای برادر استغفرا... گویان از کلاس رفت بیرون بدبختانه نیمکت پشت سرشونم فقط من تنها نشسته بودم تنها راهش این بود بگم خرزو خان بوده البته اون موقع خرزو خان هنوز کشف نشده بود و خانوم مدیراینجوری اومد سراغم البته اخرش از همون مواردی بود که بخاطر گل روی خودم بخشیدنم...

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/25 ] [ 13:17 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره1

رفته بودیم وبلامون تو فیروزکوه 
امکان پیدا شدن مار تو باغ بود)، تا اینجاشو داشته باشید. 
حالا از این مار پلاستیکی ها که خیلی هم واقعی میرسید نمیدونم خونه مون جا بود چی بود مال کی بود منم فکر خبیثانه ای به ذهنم رسید  
خودمو آماده کردم ، تا فهمیدم داره میاد تو مار پرت کردم سمتی و یه دفعه با ورودش یه جیغ بنفش کشیدم و یا انگشت اشاره به مار پلاستیکی 
اونم یهو خشکش زد چند بار گفتم مار، به خودش اومد و غیبش زد، سریع با یه دمپایی بزرگ برگشت، یواش یواش نزدیک شد و تا میخورد مار بدبختو زد چنان میزد کم مونده بود فرش کنده بشه  وای من ریسه رفته بودم از خنده و اون همچنان میزد 
بعد چند دقیقه به خودش اومد و بماند کلی عصبانی شد و مارو به چند قسمت نا مساوی تقسیم نمود . 
ولی هنوز هنوزه یادآوریش میکنم و غش غش میخندم و اونم یه لبخند شیرین  میزنه و میگه ساکت

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/21 ] [ 09:32 ] [ Marmarin Z ] [ --- () ]

خاطره زلزله2

زلزله تهران 4/2 ریشتری 6 دی 97 

ما از موقعی که اون زلزله اولی اومده بود تو هال میخوابیدیم ساعت 00:54 بود در حال خواب بودم که یه دفعه ای زلزله اومد قشنگ تکونش حس کردم  خیلی خسته بودم خوابم میومد مامانم بیدار بود داشت با مویایلش تو تلگرام داشت با خواهرم چت میکرد یه دفعه ای بلند گفتم : مامان زلزله 
مامان گفت : تا بهت بگم بگیر بخواب  دیدم خوابی...  
اینم خاطره بی مزه ای از من 

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/17 ] [ 10:40 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

خاطره زلزله1


29 آذر 96 زلزله 5/2 ریشتر در تهران 
یادش بخیر شب بود من تو اتاق روی تخت دراز کشیده بودم داشتم آهنگ عشق من مهدی احمدوند گوش میکردم و دابسمشو میرفتم خخخخ از اون طرفم نگران عشقم بودم چون تلفنش همش اشغال بود ... تو حال خودم بودم که ساعت 23:27 دقیقه  یه دفعه ای صدایی ترسناک اوممد البته من اصلن نترسیدم بعد از چند ثانیه حس کردم تخت داره تکون میخوره فک کردم نرگس خواهرمه داره اذیتم میکنه ... بلند داد نزدم نرگس نکن اذیت نکن فهمیدم که تویی بعدش بلند شدم دیدم کسی نیست تو اتاق بلند شدم رفتم تو هال دیدم لامپ (چون تازه اومدیم خونه جدید هنوز لوستر نخریده بودیم) تکون میخوره نرگس داشت گریه میکرد بخاطر پدر بزرگم بعد تلفن پشت تلفن وای داییهام و عموم و خواهرم همه زنگ میزدن ... 
 بعد رفتم سایت لرزه نگاری باز نمیشد ... بعد زدیم شبکه خبر که نوشته بود زمین لرزه ای لحطاتی پیش تهران رو لرزوند بعدش همو ن عشق همیشگیم بهم اس زده بود که کوجایی عشقم من بهش ج دادم عشقم زلزله اومده ... اون فهمیده بود نگرانم شده بود(عشقم تهران نیستش) بهم گفت مریم نفسم رفت وقتی فهمیدم تهران زلزله شده  آخه شبکه سه هم زیرنویس کرده بود اونم فهمیده بود همش نگرانم بود هی تذکر و هشدار میداد بهم که مراقب باش و این حرفا که اگه تو چیزیت بشه من میمرم ...قبلش چون بستنی کاکائویی خورده بودم حالم بد شد بالا آوردم ...  اونشب تا ساعت 5 بیدار بودم خسته بودم ولی نرگس نمیزاشت بخوابم .... وای از اون طرف خواهرشوهر خواهرم بهم پیام میداد ما خودمون چون پدربزرگم لگنش شکسته بود نمیتونستیم بریم بیرون و تو خونه مونده بودیم ....
خواهرم اون زمان حامله بود دامادمون و خواهرم تا صبح از ترس زلزله تو ماشین خوابیده بودند 
ولی خداییش بهترین شب زندگی من بود ... 
شب یلدا هم با ترس و لرز گزرونده شد ... 

ãæÖæÚÇÊ: خاطراتم ¡
[ 1397/07/14 ] [ 09:49 ] [ Marmarin Z ] [ ---- () ]

ÂÎÑíä ãØÇáÈ

?